تبليغاتX

A 5 Team
تبليغات
مطالب قبلي
خلاصه ی سریال ها
قسمت چهل و سوم جومونگ
حذفیات قسمت چهل و دوم جومونگ
قسمت چهل و دوم جومونگ
حذفیات قسمت چهل و یکم جومونگ
حذفیات قسمت چهلم جومونگ
حذفیات قسمت چهلم جومونگ
قسمت چهل و یکم جومونگ
قسمت چهلم جومونگ
اطلاعات مهمی در مورد کشور گوگوریو-کشور جومونگ
قسمت سی ونهم جومونگ
حذفیات قسمت سی و هشتم جومونگ
عروسک های جومونگ
عکسی از امضای هان هی جین - سوسونو
کارتون و بازی های افسانه جومونگ
خلاصه قسمت سی و هشتم جومونگ
دانلود سریال امپراطوری(پادشاهی) بادها
حذفیات قسمت سی و هفتم جومونگ
عکس های سونگ ایل گوک،송일국
عطر جومونگ
دانلود سریال جومونگ دوبله فارسی
تصاویری از دهکده جومونگ-بخش اول
قسمت سی و هفتم جومونگ
تقویم سال ۸۸ جومونگ
حذفیات قسمت سی و ششم جومونگ
حذفیات قسمت سی و پنجم جومونگ
حذفیات قسمت سی و چهارم جومونگ
قسمت سی و چهارم جومونگ
حذفیات قسمت سی و سوم جومونگ
جوراب با طرح جومونگ
تماس با من

وضعيت مدير:

به زودي
 
جستجو در وبلاگ

  

آرشيو وبلاگ
» خلاصه قسمت دوم سريال نامه عشق
اگه یادتون باشه اونا و اندریا در امتحان ورودی دانشگاه قبول شدن...


اندریا توی یه جشن که واسه قبول شده هاست، سخنرانی میکنه و همه رو اندرز میده ، تا این که وسط صحبتشهاش اشاره میکنه که قراره کشیش بشه، همه متعجب میشن، جلسه که تموم میشه ، راهبه ها به کشیش گیر میدن که تو حتما خبر داشتی ، ولی کشیش که بی خبر بوده عین گیج و منگ ها فقط نگاهشون میکنه


اونا اعتقاد دارن که هر کی دکمه لباس یه نفر دیگه رو داشته باشه هرگز ازش جدا نمیشه، دکمه های لباس اندریا رو هم میکنن، و فقط دوتاش میمونه ،می ائ(همون دختره که به اندریا گفت ازت خوشم میاد و با اونا یه دعوای حسابی کرد) یه دکمه ازش میکیره و میگه اون یه دونه دکمه رو به هیچ کس دیگه نده...امان از حسادت دخترانه!!!


اونا که هنوز شوکه سخنرانی اندریاهست و مطمئن میشه اندریا ، واقعا میخواد کشیش بشه از جلسه بیرون نمیاد و طبق معمول گریه میکنه


کشیش از اندریا میپرسه که واسه چی میخواد کشیش بشه؟ اندریا میگه از وقتی که منتظر یه ناجی بودم و تو رو توی اون لباس بلند مشکی دیدم دلم خواست کشیش بشم


کشیش بهش میگه اکه مادرت بود و میفهمید ناراحت میشد اما اندریا میگه مطمئنم اگه بود به من افتخار میکرد


گریه های اونا که تموم میشه از اتاق میاد بیرون و مبیینه یه دسته گل با یه دکمه بیرون اتاقش هست.با دسته و گل و دکمه میره سراغ اندریا ،

سرش رو روی شونه اندریا میذاره و میگه من بهترین دوستتم نه؟ منو از بقیه بیشتر دوست داری نه؟ اندریا جواب مثبت میده

اونا میگه هنوز خیلی مونده کشیش بشی؟!اندریا میگه اره، اونا دلش خوش میشه

فرداش اونا و اندریا اسباب کشی میکنن به یه خونه، و قراره باهم زندگی کنن!(چقدر باروپذیره از دید ما ایرانی ها!)


کشیش بهشون زنگ میزنه و احوال خو.دشون و خونه جدیدشون رو میپرسه...قرار میشه از این به بعد اندریا که دست پختش بهتره غذا بپزه، اما اونا وابستگی شدید تری به اندریا پیدا میکنه ،




یه روز که قراره دکتر ییم بیاد دنبال اونا، اندریا رو میبینه


اونا و دکتر ییم میرن با هم غذا بخورن که اونا میگه من دیگه از شما پول نمیگیرم میخوام بورس بگیرم و خودم هم سرکارم، اصرار دکتر فایده نداره، فقط اونا قبول میکنه واسه قبولی دانشگاه، دکتر بهش کادو بده


دکتر واسه اونا و اندریا و پسرخودش کادو میخره


اونا پلیوری که دکتر واسه اندریا خریده رو بهش میده، خیلی اتفاقی اندریا گردنبند صلیب رو توی گردن اونا میبینه...اونا میگه اینو دکتر ییم که دوست مادرم بوده بهم داده....اندریا عین همون گردنبند رو که خودش توی گردنش داره بهش نشون میده و میگه پس حتما از خیلی قبل همدیگر رو میشناختیم.



اندریا و اونا توی دانشگاه در حال رفتن هستن که وسایل اونا میفته، همون موقع هم ووجین شماره 2یا همون افسر مین سابق از راه میرسه و میبیندشون و با دیدن "اونا" تعجب میکنه


موقع ناهار اندریا از اونا میپرسه تو واقعا توی این شهر دوستی رفیقی قومی خویشی هیچی نداری؟ اونم میگه نه بیکس مثل قوام!


ووجین با دوستاش میرن دیسکو، خودشم هرازگاهی دوسه تا حرکت موزون میاد ....یه دفعه یه دختره که قبلا دوست دخترش بوده و الان به هم زدن سرو کله اش پیدا میشه و باهاش حال و احوال میکنه، دوست پسر دختره عمدا بازوی دختره رو میگیره که به ووجین بفهمونه دیگه الان صاحبش منم






دختره ووجین رو یه جای خلوت گیر میاره ومیگه خیلی منتظر زنگت بودم و اونو اصلا ادم حساب نمیکنم و تو رو میخوام ....یه دفعه هم زیادی احساساتی میشه که نامزدش میاد .....ووجین سرو ته قضیه رو هم میاره و میره

ووجین اولین باری که اونا رو دیده به یاد میاره


اولین روز دانشگاه که اندریا با یه ا ستاد سختگیر ولی خیلی معروف کلاس داره، اونا واسش کراوات و کت کرایه میکنه ،هیچکدوم هم نمیتونن کراوات رو درست بزنن



توی دانشگاه نامزد دوست دختر سابق ووجین باهاش درگیر میشه، اندریا میبینه و میاد کمک ووجین که جفتشون یه کتک حسابی میخورن و میرن سر کلاس، خونین و مالین!استاد راهشون نمیده .....فقط اسم اندریا از اون کلاس خط میخوره



اندریا به ووجین میگه که خیلی بد شد ، من به دوستم قول داده بودم از درسهای امروز واسش نوت بردارم



بعد هم با هم خوش و بش میکنن و ووجین کراواتش رو براش میبنده


به ووجین میگن که ا ستاد قبول کرده تو بیای سرکلاس

اندریا داره توی گلخونه جفت و جور میکنه که جواب اونا رو بده ، اونا میبیندش و میگه انقدر سرهم نکن دیدم انداختنت بیرون


ووجین میره پیش استادشون دکتر جانگ، و میگه چرا فقط منو قبول کردی؟ یا اندریا رو هم قبول میکنی یا من سرکلاس نمیام

استاد هم میگه تو برگرد خونه تا من بذارم جفتتون بیاین سرکلاس

اخه این استاده بابای ووجین هست


اونا واسه شام خرید میکنه و قرار میشه خودش سوپ ماهی درست کنه، یه شیشه مشر....هم میخره، اندریا میگه من تا حالانخوردم ولی اونا میگه نگران نباش من بار اولم نیست!


اندریا از روی کتاب اشپزی میخونه و اونا درست میکنه


همون موقع ووجین بهش زنگ میزنه و میگه بیا کارت دارم


و جریان زندگیشو واسش تعریف میکنه


ووجین میگه :من یکسال پیش فهمیدم که مادرواقعی ام اونی که فکرمیکردم نیست ، استاد جانگ پدر منه و اول با مادر واقعی ام ازدواج میکنه، اما بعد به عاشق یه نفر دیگه میشه و مادرم رو مجبور به طلاق میکنه تا بتونه ازدواج کنه، وقتی این خبر رو فهمیدم میخواستم خودم رو از پشت بام بیمارستان بندازم پایین که یه دختره رو دیدم که داشت شعر میخوند.....


از اون روز دیگه خونه نرفتم و توی اتلیه هنری زندگی میکنم و از اون دختر یه عالمه تابلو کشیدم

اندریا که با اون احساس نزدیکی میکنه اولین لیوان مشر...رومیخوره

اونا هم توی خونه منتظرشه....

اندریا ووجین رو میبره خونشون و واسش میگه با یه دختر زندگی میکنم که مثل خودم یتیمه و به هم وابسته هستیم

ووجین تا اونا رو میبینه فقط مات نگاهش میکنه و به اصرار اندریا هم داخل خونشون نمیسشه



اندریا به اونا میگه تو یه نگاهی بهش کردی که ترسید بیاد تو.

وقتی اندریا از دوستی اش با ووجین میگه و اینگه اولین لیوان مشر....رو با اون خورده ، اولین شعله های حسادت توی وجود اونا به وجود میاد....


همون موقع هم مجنون پشت در خونه شون وایساده و اه میکشه، وقتی میره خونه تابلویی که از اونا کشیده ور میذاره روبروش و نگاهش میکنه.....



فرداش، کله سحر خروس خون، ووجین میره درخونشون ، اونا تحویلش نمیگیره، دو تا پسر میخوان مجردی برن بیرون که اونا هم خودشو قاطی میکنه، بیرون صبحونه میخورن و حین خوردن ، اونا از غذای خودش توی ظرف اندریا میذاره



ووجین میگه حتما خیلی بهم نزدیکین نه؟اونا یه دفعه اتیش میگیره و میگه تو دوست اندریا هستی نه دوست من


و به اندریا هم میگه بار اخرت باشه به هرکی میرسی زندگی منو میگی....و بعد هم میره

اونا منتظر اندریا میمونه تا بیاد، اندریا بهش میگه چرا توی سرماایستادی و شال خودش رو دور گردنش میندازه ...


اونا به اندریا اعتراض میکنه که رابطت رو با ووجین کم کن، من وتو کارو زندگی داریم این فکر میکنه ما مثل خودش وضع مالیمون خوبه

ببین به خاطر اینکه باهاش بودی، نیم ساعت دیر اومدی حالا باید نیم ساعت اضافه وایسی

اندریا میگه پشت سرش حرف نزن ومثبت فکر کن


اونا که ناراحت میشه این توی که میخوای کشیش بشی نه من!


اونا میره دانشگاه که ووجین سرراهش رو میگیره و میگه :اندریا رو پیدا نکردم امشب بیاین بریم بیرون، اونا قبول نمیکنه

ووجین میگه تو جون منو نجات دادی


اونا در نهایت تعجب نگاهش میکنه

ووجین با اندریا برای شب هماهنگی میکنه و جریان خودکشی اش رو. برای اونا میگه


بعد هم میبردش خونه اش تا نقاشی هایی که از اون کشیده رو بهش نشون بده


همون موقع دکتر ییم هم از راه میرسه و همه با تعجب همدیگر رو نگاه میکنن

 » نويسنده: رضا  » تاريخ: جمعه بیست و یکم تیر 1387  » موضوع: سریال نامه عشق   » Balatarin  » داغ کن - کلوب دات کام  » +   »