
ملاقات انجام میشه و سانگوک توسط وزیر پارک به شاه معرفی میشه و شاه بعد از قدر دانی برای همه سخنرانی میکنه


شاه دستور ملاقات با سانگوکو میده و نخست وزیر که همون دوست سانگوکه در مودر کارهای اون و درامدهایی که اون برای دولت داشته (مثل گونگ بوک ) میگه و شاه هم از سانگوک در این مورد مپرسه که سانگوک از ارمانهاش در کار میگه و از این حرفها که شاه سانگوک را به فرمانداری یکی از شهر های اطراف منسوب میکنه

خبر روی انتن میره و سامبو به خانوداه سانگوک اطلاع میده

سونبانگیها هم در حال کنار اومدن با بدبختیهای جدیشوند که خبر مسرت انگیز به چی سو داده میشه و چی سو میگه خدیا مرگ اونو که نمیدی مال منو بده



سانگوک به اوجو بر میگرده و میره پیش خانوداه اش و میگه من تنهایی میرم محل خدمتم و اوضاع که مناسب شد می گیون را با خودم میبرم

جین هان هم خودشو میرسونه به اوجو و به سانگوک محل برده گی رییس هوانگ و ارباب پارکو میگه

روزگار به ارباب پارک سخت میگذره و سانگوک برای دیدن اون میاید که با دیدن سانکوک توی اون لباس خیلی جا میخورند



سانگوک میگه من هنوز خبری از داینونگ نگرفتم و در مورد بد بیاریهای چی سو و ناراضی مدیرانش میگه و میگه من سعی میکنم تا شما ها را آزاد کنم

سانگوک به دیدن چی سو میره و همه اینطور جلوی پاش بلند میشند تبریک میگند

و میگه اوضاع شرکتون که بهم ریخته است و من هم می تونم کرکره تون بکشم پایین اما من نمیخوام از مقامم سوء استفاده کنم اگه کمک خواستین بگین که چی سو قبول نمیکنه که سانگوک میگه پس در نبود من نبینم پا روی دمبمون بزاری

حالا که سانگوک مقام گرفته زنهای همسایه و دوست آشنا برای می گیون هدیه و کادو میارند تا ارادتشون به اون نشون بده و زن سامبو که هدیه اش از همه با نفیستره

سانگوک هم هر چی مدیر و مسئول و معاون داره جمع میکنه و میگه من باید برم شهر محل خدمتم و ستمهای جدید خوننده میشه و دوک وان به عنوان مسئول مانسانگ انتخاب میشه و فقط سامبوه که چیزی بهش نرسیده و به زمین و زمان لعنت میفرسته

سانگوگ هم به سامبو میگه ازت میخوام به عنوان معاون با من بیایی

سانگوک و سامبو و بوکتایی میرند به محل خدمت

سانگوک اول مثل کیم یانگ چراغ خاموش میره اونجا واوضاع را بررسی میکنه و توی راه رییس یکی از شرکتها داره افرادش را تنیبه میکنه و میگه ببینید قضیه چی بوده



سانگوک هم به محل کارش میره و به همه معرفی میشه


اون بازرگان هم که جیونگ چی سو اونجاست اول از همه برای چرب کردن سیبل سانگوک دست به کار میشه که سانگوک قبول نمیکنه و طرفو دعوا میکنه

سانگوک سری به انبار میزنه و دفتر مالیاتی و حساب کتابها را بررسی میکنه و به افراد اونجا میگه دیگه تنبلی و خورد و خواب تمام شد اینجا من فقط کار می خوام ازتون



و با افرادش سری به شهر میزنه و از اونها توضیح میخواد

مردم هم که بی کارند خبر ورود فرماندار جدیدو میشنوند و میرند پیش سانگوک التماس

سانگوک هم که زندگی مردم خیلی براش مهمه یک استاد چوبکار استخدام میکنه و میگه چوبهای اینجا جنس مرغوبی داره و من میخوام برای همتون اشتغال ایجاد کنم

و یک کارگاه تولید گنجه و جعبه چوبی تزئینی میزنه و چند نفری مشغول به کار میشند


البته برای بقیه هم کار جور میکنه

سر وصدای ثروثمندان در میاید و برای اعتراض میاند که سانگوک میگه حرف نباشه

از اون طرف رفیق چی سو افسر لی میونگ مقام میگیره و چی سو امید به زندگی پیدا میکنه و سریع انون میفرست سراغ سانگوک

افسر لی هم میره اونجا وبه سانگوک میگه تو اینجا سر از کار خود چی کار میکنی و چرا بر خلاف میل ثروتمندان و اشراف کارگاه زدی

و میاید کارگاه را جمع کنه که سانگوک مخالفت میکنه و کار داره به جاهای باریک میکشه که یک مقام سنگینتر میاید اونجا و میزنه رو پوز افسر لی و میگه چرا میخواهی جلوی نون در اوردن مردم را بگیری


و طرف با سانگوک حرف میزنه و از کارهای اونو خوشش میاید و سانگوک به ملاقات یکی وزیر ها دعوت میکنه

روز مهمونی فرا میرسه و همه هدایای نفیسی میارند که سانگوک هم دفتر حساب کتاب خودوش میاره و میگه من در عوض این کار و اون کارها کردم و از این حرفها

مهمونی برگزار میشه و وقتی خدمتکارها وارد میشند سانگوک داینونگ را بین اونها میبینه که دلش هوری میریزه و اصلاْ دیگه مهمونی و موضوع و همه چیز ار کله اش میپره




Copyright © 2008 All rights reserved © Power By: A 5 Team™